سعدى

61

بوستان ( فارسى )

حكايت يكى را كرم بود و قوّت نبود * كفافش به قدر مروّت نبود كه سفله ، خداوند هستى مباد * جوانمرد را تنگدستى مباد 1300 كسى را كه همت بلند اوفتد * مرادش كم اندر كمند اوفتد چو سيلاب ريزان كه در كوهسار * نگيرد همى بر بلندى قرار نه در خورد سرمايه كردى كرم * تنكمايه بودى ازين لاجرم برش تنگدستى دو حرفى نوشت * كه اى خوب‌فرجام نيكوسرشت يكى دست گيرم به چندين درم * كه چنديست تا من بزندان درم 1305 به چشم اندرش قدر چيزى نبود * و ليكن به دستش پشيزى نبود بخصمان بندى فرستاد مرد * كه اى نيكنامان آزادمرد بداريد چندى كف از دامنش * وگر ميگريزد ضمان بر منش وز آنجا بزندانى آمد كه خيز * وزين شهر تا پاى دارى گريز چو گنجشك در باز ديد از قفس * قرارش نماند اندر آن يك نفس 1310 چو باد صبا زان ميان « 1 » سير كرد * نه سيرى كه بادش رسيدى بگرد گرفتند ، حالى ، جوانمرد را * كه حاصل كنى « 2 » سيم يا مرد را ؟ ببيچارگى راه زندان گرفت * كه مرغ از قفس رفته « 3 » نتوان گرفت شنيدم كه در حبس چندى بماند * نه شكوت نوشت و نه فرياد خواند زمانها نياسود و شبها نخفت * برو پارسايى گذر كرد و گفت 1315 نپندارمت مال مردم خورى * چه پيش‌آمدت تا بزندان درى ؟ بگفت اى جليس « 4 » مبارك‌نفس * نخوردم بحيلتگرى مال كس يكى ناتوان ديدم از بند ريش * خلاصش نديدم بجز بند خويش نديدم « 5 » بنزديك رايم پسند * من آسوده و ديگرى پاىبند بمرد آخر و نيكنامى ببرد * زهى زندگانى كه نامش نمرد 1320 تنى زنده‌دل ، خفته در زير گل * به از عالمى زندهء مرده‌دل

--> ( 1 ) . زمين . ( 2 ) . كن اين . ( 3 ) . چو مرغ از قفس رفت . ( 4 ) . بگفتا كه هان اى . ( 5 ) . نيامد .